توضیحات
دانلود رمان قربانی عشق و نفرت از بهار محمدی با فرمتهای pdf، اندروید، آیفون، نسخه اصلی با ویرایش جدید و لینک مستقیم
آیلین دختری که سالها پیش در یک تصادف، خانوادهاش را از دست داده و اکنون با خانواده خالهاش زندگی میکند. زندگی او در ظاهر آرام است، اما ورود افرادی ناشناخته به زندگیاش باعث میشود که بعد از پانزده سال، پرده از رازهایی برداشته شود که همه چیز را زیر و رو میکند. عشق، نفرت، حسادت، و انتقام، از جمله احساساتی است که آیلین در این مسیر تجربه میکند و حقیقتی که او را با چالشی بزرگ روبرو میسازد.
خلاصه رمان قربانی عشق و نفرت
یک هفته گذشته بود و روزی که منتظرش بودم بلاخره از راه رسید امشب خانواده رستگار خونه ما دعوت بودن و این یعنی بلاخره میفهمیدن که من دختر این خانواده و خواهر آیدینم نه معشوقش امشب هم آرام و هم آرسام پشیمون میشدن بابت حرفایی که بهم زدن و قضاوت های بی جایی که راجبم کردن هنوز به میران جواب ندادم از طرفی دلم میخواست از لج آرسام بهش جواب مثبت بدم از طرفی هم وجدانم بهم اجازه نمیده وقتی قلبم برای کس دیگه ای میتپه با میران ازدواج کنم بلاخره زنگ در به صدا در اومد و پشت بند اون صدای تعارف تیکه پاره کردنای مامان و خانوم رستگار تو اینه نگاه اجمالی به خودم انداختم خوب بودم. آروم از پله ها پایین رفتم کسی حواسش به من نبود آروم سلام کردم که همه به طرفم برگشتن تو نگاه هر چهارتاشون تعجب رو میشد دید هر چهار تاشون داشتن سوالی نگام میکردن که بابا اومد دستشو دور شونم حلقه کرد و گفت : اینم از دختر یکی یه دونم بلاخره پیداش کردم. دوباره همشون داشتن با چشای از حدقه بیرون زده نگام میکردن که شروع کردم
واسشون توضیح دادن از اول تا همین امروز رو. بعد از تمام شدن حرفم هرکدوم حرفی میزدن و خانوم رستگار هم گفت خالم از اونجا رفته اما از بین اون جمع تنها آرسام بود که ساکت نشسته بود و با چشمایی پر از شرمندگی به من زل زده بود پوزخندی بهش زدم و رو به جمع ببخشیدی گفتم و رفتم آشپزخونه کمی آب بخورم چند لحظه بعد ارام پیداش شد با دلخوری نگاش کردم و رو برگردوندم که سریع به حرف اومد. آرام : آیلین بخدا من نمیدونم چطوری ازت معذرت خواهی کنم بخدا خیلی شرمندتم آیلین من … دیگه نتونست ادامه بده و صدای هق هقش کل فضا رو پر کرد شاید از دستش دلخور بودم اما تحمل گریه کردنشم نداشتم رفتم جلو و بغلش کردم. من : عیب نداره عزیزم گریه نکن مهم نیست هرکس جای تو بود همین فکرو میکرد. آرام : یعنی آشتی ؟ من : قهر نبودم که بخوام آشتی کنم دختر خوب. ارام : بازم ببخشید باشه ؟ من : باشه حالا بیا بریم اتاقمو نشونت بدم. باهم دیگه رفتیم اتاقم و کلی حرف زدیم و منم یه چیزی کشفیدم اونم اینه که بلههههه ارام خانوم عاشق شده اونم عاشق کی ؟؟
آیدیییین کلی هم سر به سرش گذاشتم و اذیتش کردم. اونشب همه چیز خوب تموم شد آرسام هم همش دنبال فرصت برای حرف زدن با من بود که البته من هر بار یه جوری فرار میکردم بلاخره اونم باید بابت حرفاش یه جوری تنبیه میشد. درست یک هفته بعد از مهمونی اونشب آیدین خان هم اعتراف کرد که عاشق آرام خانوم شده و ماهم قراره امشب بریم واسه خاستگاری تو این مدت آرسام روزی صد بار یا زنگ میزد یا اس میداد منم رفتم خطمو عوض کردم پسره ی پرو موندم با چه رویی رنگ میزنه و اتافاق دیگه وی هم که افتاد جواب منفی من به میران بود هرکاری کردم اخرش نتونستم با وجدانم کنار بیام میران پسر خیلی خوبی بود و من لیاقت عشق پاکشو نداشتم بگذریم …. بهتره برم آماده بشم خب حالا چی بپوشمممم ؟؟؟ بلاخره از بین لباسام یه مانتو کتی زرشکی به همراه شال و شلوار و تاپ مشکی ساره واسه زیر مانتو پوشیدم به همراه کفش پاشنه ۵۱سانتی و کیف زرشکی موهامو هم بالای سرم جمع کردم و جلوشو کج ریختم بیرون آرایشمم فقط خط چشم و ریمل و یه رژ زرشکی خوشرنگ
کلی هم عطر زدم و رفتم بیرون همه حاضر و آماده منتظر من بودن. آیدین : اووو مادمازل بلاخره تشریف آوردن بریم ؟ پشت چشمی نازک کردم و گفتم : بریم عاقای داماد. همگی سوار ماشین بابا شدیم و حرکت کردیم سر راه گل و شیرینی خریدیم و پیش به سوی خونه رستگار در رو برامون باز کردن و به استقبالمون اومدن باهمه خیلی گرم سلام و احوال پرسی کردم بجز آرسام بعد از کلی تعارف تیکه پاره کردن باباها مشغول بحث راجب کار بودن آیدین و آرسام هم همین طور آرام هم که ساکت بود و با انگشتاش بازی میکرد که یهو مامان پرسید مامان : راستی نیلوفر جون نامزد آرسام کو. نیلوفر : دست رو دلم نذار که خونه بهم زدن. مامان : وا چرا ؟؟؟ نیلوفر : دختره ایکبیری بی حیا مثلا خیر سرش نامزد داشت و هر غلطی دلش میخواست میکرد خدا کمک کرد به موقع فهمیدیم و پسرم بدبخت نشد. پوزخندی زدم و رومو برگردوندم. با تک صرفه مصلحتی که بابا کرد همه ساکت شدن و منتظر به بابا چشم دوختن که بابا رو به بابای آرام شروع کرد.