توضیحات
دانلود رمان ریسک از اکرم حسین زاده با فرمتهای pdf، اندروید، آیفون، نسخه اصلی با ویرایش جدید و لینک مستقیم
نگاهش با دقت بیشتری روی کارتهای در دستش سیر کرد. دور آخر بود و سرنوشت بازی مشخص میشد. صدای بلند موزیک فضا را پر کرده بود و هیاهو و سروصدا بیداد میکرد. با وجود فضای نیمهتاریک آنجا و نورچراغهایی که مدام رنگ عوض میکردند، لامپ بالای میز، نور نسبتاً ثابتی برای افراد دور میز فراهم کرده بود. یکی گفت: – آرادخان نوبت شماست! کمرش فشار مضاعفی به پشتی صندلی وارد آورد. لبش کمی کش آمد، نیاز به ریسک داشت. یا همهچیز یا هیچچیز! کارت آسش را رو کرد و با ژست خاص خودش روی میز انداخت. “ادامه ریسک در رمان پولاریس”
خلاصه رمان ریسک
آسمان شب تنها چیزی که نداشت ستاره بودا تیره و تاریک عین ذغال حتى نور ماه را هم کم داشت. آسمان خاکستری تهران با آن همه دود و دمش بیشتر از اینجا روشن بود. تنها تصویر پنجره تصویر کسانی بود که این سمت پنجره با آن نور کم سالن حرکت داشتند و تعدادی به رقص و تعدادی ایستاده دست به گردنش برد و کراواتش را کمی شل کرد، نفس کشیدن مشکل شده بود. دستش روی شانه راستش نشست کمی بالاتر از قلبش چیزی داشت به شدت تیر میکشید و میسوخت. حس کرد فقط یک دقیقه ی دیگر آنجا بماند خفه میشود. قدم هایش را سرعت داد رد شدن ار در سالن و پله و رسیدن به حیاط که نه پرت کردن خودش در حیاط خیلی زمان بر نبود.
نفسش را بلند فوت کرد تا راه تنفسی اش باز شود. دوباره سر به آسمان داد تیره بود هنوز و بدون ماه و ستاره ولی قابل تحمل تر از آن. آسمون با ماه و ستاره ش قشنگه!» نفس دوباره ای کشید و چشم را م روی هم گذاشت. «حالا یه شب ماه و ستاره نباشه تکلیف چیه؟» دست به گلویش کشید، هوا گرم بود با گرما از درونش برمی خاست؟ سعی کرد یادش بیاید الان چه ماهی است؟ بهمن؟ وسط زمستان؟ وسط زمستان ترکیه چرا این همه گرم بود؟ صدای تیک موبایل از خلسه ی شب و زمستان و گرما به درش کرد موبایل را به دست ست گرفت و پیامک کوتاهش را خواند. «راه پله» موبایل را داخل جیبش سر داد و همراه با صاف کردن گلو دوباره اخم به پهنای صورتش برگشت چرخید
و سمت ساختمان رفت قدم داخل سالن پایین گذاشت سروصدای سالن بالا بیشتر شده بود و هر صدایی در این همه هیاهو گم بود. کمی یقه ی بلوزش را مرتب کرد قدم های محکمش را سمت پله ها کشید. با روی پله ی اول گذاشته بود با دیدن مردی که روی زنی خم شده بود انگشت روی لبش کشید تا شکل چندشی که به روی لبش حالت داده بود پاک کند پله دوم را هم بدون نگاه بالا رفت حرکت ناگهانی مرد نشان از ضربه ای بود که به تنش خورده بود صدای زن هم آمد. گم شو اونورا. روی همان پله ی دوم ایستاد دست به نرده گرفت و بر ست به نرده گرفت غلظت اخمش افزود هنوز دلش به کج کردن نگاهش نبود.